![]() |
![]() |
|
|
اصول و مبانی نمایشنامه نویسی ساختمان نمایشنامه (۱)
مضمون نمایشنامه خود را میتوانید از شعر، مقاله یا داستانی بیابید. به هر جهت بعد از یافتن یک طرح کلی، به شخصیتهای نمایشنامه فکر کنید. سپس به تعیین حوادث بپردازید. چنانچه طرحتان گسترش یافت، با توجه به اصول و قواعد نمایشنامه نویسی زمینۀ نوشتن آن فراهم میآید. منظور از بسط و گسترش طرح، همانا در نظر گرفتن نقطۀ شروع نمایشنامه، حوادث فرعی، صحنه اجباری، دادن اطلاعات به تماشاگر، مکان، زمان و صدا در نمایشنامه است. نمایشنامه در گستره ی ادبیات خواندن نمایشنامه همانند خواندن شعر است، با این تفاوت که مستلزم تخیل ورزی است. نمایشنامه به شکلی تنگاتنگ به شعر شباهت دارد تا داستان، زیرا شعر دارای زبانی فشرده و مجزا است و شکل ارتباطی پرشتاب آن، درست همانند نمایشنامه دارای روایتی تقلیل یافته به اصوات و ژست هاست. در یک اثر دراماتیک، کاراکتر های آن به وضوح در نزد ما زنده هستند. ما بدون هیچ پیش زمینه ای نمی دانیم که آن ها چه می گویند و چه می کنند. ما در وهله ی اول تنها شاهد آن ها هستیم. ما در ابتدا نمی دانیم که درباره ی آن ها چه گونه باید فکر و قضاوت کنیم و ما خود، نتیجه و استنباط خود را خواهیم داشت. . در روند خواندن نمایشنامه، ذهن خواننده، خود، صحنه است و به نوعی “خالی خود خواسته” است. در نمایشنامه زمینه سازی اتفاق تنها محدود به یادداشت ها و پیش گفته هایی است که نمایشنامه نویس در اختیار می گذارد و تخیل مخاطب به شدت درگیر و درکار است. خوانش خاموش و بی صدای یک نمایشنامه، خود می تواند کارگردانی صحنه باشد، صحنه پردازی که در قیاس با اجرای واقعی صحنه ای اثر، کاراکتر و به نیات نمایشنامه نویس نزدیک است. برای نمایشنامه نویس هم این تجربه غالباً روشنگرتر است، چون در این تجربه هنوز صحنه بندی ها، اغتشاش و ریخت و پاش صحنه و تفسیر کارگردان از اثر تحقق نیافته است. تمایز میان نمایشنامه نویسی و داستان نویسی فاحش و چشمگیر است. داستان نویس وقتی برای تماشای آثارش به سالن تئاتر می رود، از ماهیت یکنواخت و سنگین بهترین اثرش به صحنه یی بی حجاب و بی پرده ، بر صحنه ی نمایش حتماًٌ گیج و حیران خواهد شد؛ در حالی که در عرصه ی داستان، نویسنده کاملا به لطایف و ظرایف معنا پردازی از طریق زبان ساخته و پرداخته می پردازد؛ زبانی که در آن نقطه گذاری و پاراگراف بندی و فاصله گذاری سطرها نیز، خود جزیی از معناست. در درام، در عوض نویسنده باید برای کاراکترهایش نقش های زنده و جاندار طرح بریزد. چشم گیر ترین و قابل توجه ترین نکته درباره ی نمایش این است که موقعیت دراماتیک، به هیچ عنوان در خود، زبان و گفتار محاوره نمی پرورد بلکه موقعیتی است که تنها می تواند به عنوان موقعیتی یکسره تئاتری توصیف شود. این موقعیتِ شگفتی، حتی برای نویسندگان داستان نیز به شکل شگفت آوری بر صحنه ی زندگی جریان می یابند. در حوزه ی تئاتر، نویسنده ی خو گرفته به متن مکتوب، باید تمامی راهبردها و استراتژی های مألوف کار خود را زیر پا نهاده و از آن ها بگذرد؛ از سرپناه سرپوش پیله وار نثری شخصی، تحلیل هایی ذهنی، داده های تفسیری و تاریخی، توهمات ، ارجاعات، اِشعارات و... چشم پوشی کند. و سؤال این جاست که چرا نویسنده باید این همه را چشم بپوشد، آن هم در عوض چیزی ناشناخته؟ چشم پوشی به این خاطر که تئاتر یک ماجراجویی است؛ یک چالش و یک مخاطره است و نه به این دلیل که همواره در زمان حال می گذرد بلکه به این دلیل که هیچ وقت خاطره و حافظه ای نداشته است. تمامی آن چه که تو را گذر و تجربه ی ماجراجویی آموخته ای یا فکر می کنی که یافته ای، باید در تجربه ی بعدی از نظر محو کنی. در تئاتر، نمایشنامه نویس خود را در حالت سقوط آزاد می بیندکه اختیار خود را به امید دست یافتن به چیزی بلند تر از کف می دهد: که آن قلمرو امری است که به شکل ناب و توصیف ناپذیری تئاتری است. شخصیت عامل مهمی که در نمایشنامه نویسی باید مورد توجه قرار گیرد، انتخاب صحیح و درست شخصیتهاست زیرا هر ماجرایی که در نمایشنامه اتفاق میافتد رابطۀ مستقیمی با شخصیتهای اصلی دارد. ماجرا هنگامی رخ میدهد که شخصیتها هر کدام هدفی داشته باشند و برای رسیدن به آن به ستیز پردازند. بعد از انتخاب صحیح اشخاص، نوبت به شخصیت پردازی میرسد. باید بدانید که چگونه شخصیتهای خود را معرفی کنید. برای این منظور بعد از مشخص کردن اشخاص اصلی، باید عوامل تشکیل دهندۀ زندگی آنها را بررسی کنید. مسئله دیگر اینکه بایندگی شخصیتهای مورد نظر خود را به دو بخش تقسیم کنید:
-1 مطالعۀ اشخاص از جنبۀ فیزیکی و ظاهری اولین گام در شناخت شخصیت بررسی و مطالعه فیزیکی و ظاهری آنهاست. آیا شخصیت نمایشنامه مرد است یا زن؟ چند سال دارد؟ آیا نقص عضوی هم دارد؟ زشت است یا زیبا؟ قد او کوتاه است یا بلند؟ چاق است یا لاغر؟ چگونه لباس میپوشد؟ خوش لباس است یا ژنده پوش؟ لازم به ذکر است که اگر یکی از اشخاص نمایشنامه دارای نقص عضو باشد باید در گذشته او نظر بیندازید و ببینید آیا ادرزادی بوده یا بر اثر حادثه بوجود آمده است. ۲- مطالعه اشخاص از جنبۀ خانوادگی روابط خانواده با یکدیگر، نقش بسیار حساسی در نحوۀ تربیت اشخاص دارد. بنابراین اولین و مهمترین عاملی که باید در شخصبت پردازی به آن توجه کرد محیط خانوادۀ اشخاص نمایشنامه است. هر خانوادهای فرهنگ بخصوصی دارد که رفتار آن خانواده، مبتنی بر آن است. در یک خانواده ممکن است پدری همواره بر این اعتقاد باشد که باید به کودک اختیار داد و از او مسئولیت خواست. در خانوادۀ دیگری ممکن است پدر بر این نظر باشد که باید بچه را محدود کرد و به او اختیاری نداد. آیا فرزندان این دو خانواده با خصوصیات مشابهی وارد اجتماع خواهند شد؟ اولی در اجتماع احساس مسئولیت خواهد کرد و همواره قدرت ابتکار از خود نشان خواهد داد و دومی هیچ گونه احساس مسئولیتی نخواهد کرد و در تصمیمگیریها ضعیف و ناتوان خواهد بود.
بررسی موقعیت شخصیتهای نمایشنامه در اجتماع و اعمال و رفتار آنها در ارتباط با محیط خارج از خانواده از اهمیت خاصی برخوردار است. ارتباط محیط خانوادگی با اجتماع بسیار نزدیک و مستقیم است. ریشۀ تمام خوشرفتاریها و کج رفتاریهای افراد را در جامعه، باید در خانوادههایشان جستجو کرد. در واقع مطالعۀ این بخش، شناختن پایگاه و موقعیت اجتماعی، شغل، تحصیلات و روابط افرادی است که در نمایشنامه وجود دارد.
شناخت روحی و روانی اشخاص بی تردید نتیجۀ اطلاعاتی است که از طریق سه عامل یاد شدۀ « فیزیکی » ، « خانوادگی » و « اجتماعی » به دست میآید. شرایط فیزیکی، خانوادگی و اجتماعی میتواند تأثیر زیادی بر روحیۀ یک فرد بگذارد. در این مرحله شما باید اطلاعات جمع بندی شده را جلوی خود بگذارید و با توجه به آنها، شرایط روحی شخصیتهای نمایشنامۀ خود را پیدا کنید. همچنین باید ببینید که آیا شخصیت نمایشنامه شما نسبت به چیزی حساسیت دارد یا نه؟ شناخت استعداد شخصیت هم درخور اهمیت است.
بررسی شخصیت از این جنبه میتواند در عین سادگی بسیارمهم باشد. هنگامی که نوعی اعتقاد مذهبی یا غیر مذهبی را به شخصیتهای اصلی نمایشنامه خود نسبت میدهید، نحوۀ عملکرد آنها را در مقابل سختیها، نارواییها، اشخاص دیگر و موانع را به تصویر در میآورید.نکته قابل توجه اینست که شما برای شناخت شخصیتهای دیگر هم باید پنج مرحلۀ یاد شده را طی کنید تا اطلاعات خود را از کلیه شخصیتها کامل نمایید. چنانچه دقت کنید پیدایش انگیزه برای حرکت شخصیتهای نمایشنامه در یکی از پنج مورد نهفته است. انگیزه در واقع نیروی محرکهای است که شخصیتها را از حالت سکون خارج میکند و به حرکت وا میدارد.
معرفی و ارائه شخصیتها در داستان و رمان نسبت به نمایشنامه بسیار سادهتر انجام میگیرد. چون نویسنده داستان میتواند با توصیف و بیان حالات درونی شخصیتها، آنها را به خواننده معرفی کند اما در نمایشنامه معرفی شخصیتها به دو طریق انجام میگیرد.:
۱- عالی وفاخر: کلماتی هستند که در گفتگوهای روزانه از آن استفاده نمیشود و چون بسیار رسمی است و جزو صنعت زبان محسوب میشود، فاقد بار عاطفی است. هنگام بیان این کلمهها هیچ گونه احساسی در شنونده ایجاد نمیشود. بلکه توجه او به ظاهر کلمات که خیلی ادیبانه و رسمی است جلب میشود.
استفاده از کلمات متناسب با شخصیت هر فرد در نمایشنامه اهمیت بسیار دارد. یک حادثه را در نظر بگیرید بعد به خاطر بیاورید که چگونه شخصیتها با هم سخن میگفتند یکی زیرک و یکی عصبانی، دیگری با ادب و یا بی ادب. آنها چگونه با هم برخورد کردهاند؟ بیشتر لحن آنها را در هنگام ادای کلمات به یاد آورید. یک کلمه را میتوان با چند لحن گفت که هر کدام معنی خاصی بدهد.لحن، قدری در بیان کلمات مهم است که میتواند معنی عبارتی را معکوس کند.در هنگام نوشتن نمایشنامه، برای طبیعی و زندهتر شدن گفتگوها، خود را به جای هر کدام از اشخاص بازی بگذارید و متناسب با شخصیت آنها گفتارشان را تکرار کنید.مهمترین منبعی که یک نمایشنامه نویس میتواند برای کار خود از آن بهره بگیرد توجه به گفتار روزانه مردم است چنانچه دقت کنید هر کسی آرزوها، ناراحتیها و سلیقهها و … خود را با کلمات خاصی بیان میکند اینها همه نشان دهندۀ پایگاه اجتماعی هر فرد است.
در گفتگوی نمایشی، ابتدا از طرف یکی از شخصیتها، مطلبی گفته میشود و سپس از طرف شخص مخالف، ضد آن بیان میشود. درانتها باید یکی از طرفین بر دیگری غلبه کند تا این گفتگوها بی نتیجه نماند.در اینجا لازم است بگوییم که در نمایش دو نوع تصویر وجود دارد و هر کدام کامل کننده دیگری است.
دهند.
هیچ وقت نباید چنین تصور شود که تنها با گفتگو میتوان به معرفی شخصیتها پرداخت، زیرا تماشاگر تئاتر انتظار دارد که غیر از شنیدن، اعمالی هم از اشخاص نمایش ببیند. زیرا بیشترین ارتباط را از راه چشم با تماشاگر برقرار میکند. اثری که از راه دیدن بر تماشاگر وارد میشود به مراتب بیشتر از شنیدن است. به همین منظور حرکت یا عمل در روی صحنه، عامل مهمی است برای ارتباط برقرار کردن با تماشاگر. تنها از طریق گفتگو نمیتوان به معرفی یک فرد نامنظم و شلخته پرداخت، بلکه باید این نامنظمی را با حرکت و عمل نشان داد. اقسام حرکت: حرکت شخصیتها بر روی صحنه تصاویر عینی است که توسط آن بهتر میتوان با تماشاگر ارتباط برقرار کرد. حرکت در نمایش دو نوع است:
آنچه در یک اثر دارای اهمیت بالایی است خلق یک شخصیت زنده و قابل قبول و ارائه درست آن است؛ به طوری که تماشاگر، شخصیتها را زنده تصور کند و در مقابل هر یک از آنها از خود واکنش نشان بدهد. اگر به این نکته توجه نکنید تماشاگر نسبت به اشخاص نمایشنامه شما و عاقبت آنها بی تفاوت میشود. یعنی شخصیتها باید طوری ارائه شوند که تماشاگر نسبت به آنان جبهه گیری و یا با آنها احساس همدردی کند. ارتباط كارگردان ـ نمايشنامهنويس ژان لوک سُلنیه از زمان پيدايش تئاتر در يونان باستان در قرن پنجم قبل از ميلاد، تا اواخر قرن نوزدهم، ميزانسن نقش ثانوي داشت و به طور جدي مورد توجه قرار نميگرفت. اگر چه ـ بيترديد ـ از همان آغاز شكلگيري تئاتر دلواپسيهايي در مورد تكنيكهاي اجرا وجود داشت، اما به هيچوجه متمركز بر نظريهاي معين و فكر شده، دال بر شيوه خاصي از اجرا نبود، و نظريهي ميزانسن در مفهوم مدرن آن حاصل انديشه و پيشنهادهاي دو تئوريسين بزرگ تئاتر ادوارد گوردون كريگ (E.G.Craig) و آدولف آپيا (A.Appia) است. "زيور و زينت" و "زرق و برق" صحنه كلاسيك تئاتر قرن هجدهم كه در آن كوششهاي محدودي براي نزديك كردن موقعيتهاي صحنهاي ـ خصوصاً از جنبه تاريخي ـ به واقعيت صورت گرفته بود، رفته رفته پذيرندهي انقلابها و تحولات تكنيكي پيشرفته شد؛ و بالأخره در اواخر قرن نوزدهم ميزانسن به عنوان هنري مستقل مورد پذيرش و تأييد قرار گرفت. اما اين امر بلافاصله از اقبال عمومي برخوردار نشد و طرفداران و مخالفيني داشت زيرا: الفـ عدهاي طرفدار تقدم بيچون و چراي ميزانسن بر متن شدند. بـ عدهاي طرفدار مطلق اولويت متن بودند.جـ عدهاي هم خواستار تركيب و تطبيق متن و ميزانسن گرديدند. طرفداران ميزانسن:يكي از جديترين طرفداران نظريه ميزانسن و اهميت آن در اجرا ادوارد گوردون كريگ است، او معتقد بود كه «يك اثر هنري ]تئاتر[ نميتواند به وجود آيد مگر آن كه يك تفكر واحد آن را رهبري كرده باشد.» تفكر كارگردان! او مينويسد: «من علاقهمند و دوستدار تئاتر سكوت(Théêtre du silence) هستم و دقيقاً به آن باور دارم، زيرا مشتاق دستيابي به تئاتري بادوام و پايدار هستم و نميخواهم و نميتوانم كه مانع اين باورم بشوم كه تئاتر سكوت، ماندگارترين تئاتر است. اما اين هم حقيقت دارد و اذعان مينمايم كه طي سالهاكار و تجربهي تئاتري به متنهايي هم برخوردهام كه، هميشه، تا ابد پايدار و ماندگار خواهند بود.» (craig, 1964)با این حال: «عده زيادي باور دارند كه هنر تئاتر محصول كار نمايشنامهنويس است (…) اما من ادعا دارم و با جديت ميگويم كه متننمايشنامه در چهارچوب يك جدول برنامه (Répertoire) خوب و منظم و در اجرايي مبتني بر ميزانسن است كه معني پيدا ميكند و زيبايي آن نمودار ميگردد. من يقين دارم كه حقيقت تئاتر در همين ]ميزانسن[ است و نبايد آن را پنهان كرد و غيرضروري جلوه داد.» (Craig, 1964) بدين ترتيب متن(Texte) حتي اگر خوب و باكيفيت هم بود، رفته رفته جايگاه بنيادين خود را از دست داد و در قياس با ميزانسن به عنصري ثانوي و آكسسوار تبديل شد و اين فكر عموميت يافت كه: "اين ميزانسن است كه تئاتر را ميآفريند، نه متن مكتوب يا شفاهي!".«تئاتري كه ميزانسن و اجرا، يعني همهي آن چيزهايي كه به طور خاصي تئاتري هستند را فداي متن ميكند، تئاتري احمقانه، مسخره، منحرف و دستور زباني است، بازار مكارهاي ضد شاعرانه، پوزيتويست (Positiviste) و به بياني رساتر "تئاتري غربي" است.» (Artaud, 1974) اما تایروف طرفدار تئاتر آزاد شده (Théêtre Libré) ـ يعني تئاتري كه در آن متن نوشتاري به طور كامل حذف شده باشد ـ اين حذف كردن را به عنوان امري ضروري براي تحول تئاتر قلمداد ميكند و مينويسد: «اگر در يك زمان معين، تئاتر اين آمادگي را نداشته باشد تا به طور كامل با متن نوشته شده قطع رابطه كند، دست كم بايد سعي كند كه آن را مطابق با هدف نويسنده و از نقطه نظر كارگردان به اجرا درآورد. بدين ترتيب، ناگزير، تئاتر به سوي ادبيات گرايش پيدا ميكند و ميتوان آن را فقط به عنوان يكي از مواد ضروري مرحلهاي از تحول تئاتر در نظر گرفت. اين شكل نزديك شدن به متن، تنها راه واقعاً تئاتري قابل قبول است، زيرا در غير اين صورت تئاتر ]اجرا[ به عنوان هنري مستقل ضرورت وجودي خود را از دست ميدهد و فقط و فقط در خدمت ادبيات قرار ميگيرد؛ و مانند صفحههاي گرامافون تكرار كنندهي ايدهها و افكار نمايشنامهنويس ميشود.» (Tairov, 1974)بدين ترتيب، در ارتباط با اجرا و ضرورتهاي ميزانسن اگر نامي از نويسنده برده ميشود نامش در ردههاي بعدي و يا حداكثر در پس نام كارگردان قرار ميگيرد. مهيرهولد از جمله كارگرداناني بود كه به اين امر قطعيت بخشيد. او دربارهي ميزانسن و كارگرداني نمايش چرخهها (des Aubes) كه مورد انتقاد شديد منتقدين قرار گرفته بود، زيرا تطابقي با الگوهاي مورد نظر نمايشنامهنويس ورهائرن(Verhaeren) نداشت، مينويسد: «همهي شكلهاي اجراي يك اثر حق عرضه شدن دارند، به شرطي كه محصول ضرورتي مبرم و اجتنابناپذير باشند؛ همانطور كه خواستهاي جامعه، و تماشاگران ما را مجاب به اجراي "چرخهها" كرد.» (Meyerhold, 1975)اين طرز تلقي تا حدودي افراطي به نظر ميرسد زيرا بيانگر آزادي هنرمند، كه قرنها زنداني متن بود، نيست و مانع اوست تا آن گونه كه علاقه دارد به تجربه و بهرهبرداري از منابع تكنيكي و زيباييشناسانهي صحنهي سه بعدي و نور و موسيقي و لباس و غيره بپردازد؛ هم چنين مانع از آن ميشود تا كارگردان بتواند به دلخواه از هماهنگي شاعرانه، شكلها، صداها و رنگها كه در برابر ادبيات خود زباني مستقل و گويا هستند، بهرهمند گردد. اين مشكل از دريافت تئاتري، ژان ويلار (J. Vilar) را بر آن داشت تا چنين اظهارنظر كند: «خلقكنندگان واقعي تئاتر در سي سال گذشته كارگردانان هستند نه نمايشنامهنويسان! تاريخ تئاتر سي سال اخير را كساني چون كوپو (Copeau)، ژميه (Gemier)، لوني پوئه (Lugne – Poé)، دولن (Dullin)، ژووه (Jouvet)، پيتوئف (Pitoëff)، كه مگي كارگردانند، شكل دادهاند. وانگهي هيچ اطميناني وجود ندارد كه در سالهاي آينده شاهد ظهور كارگردان ـ شاعران صحنهاي خلاق و بااعتباري نظير آنها باشيم. به اين ترتيب ميتوان با اطمينان اعلام كرد كه ما شاهد دورهاي كاملاً اصيل و منحصر به فرد در تئاتر بودهايم، دورهاي كه هيچ شباهتي به تئاتر دورههاي پيشتر نداشته است؛ دورهاي كه در آن كسانی چون راينهارت (Rheinhard) در آلمان و استانیسلاوسكي و مهير هولد در روسيه و گوردون كريگ در انگلستان و … ظهور پيدا كردهاند كه حضورشان بيترديد نشانگر اولويت و تفوق كار كارگردانها نسبت به نمايشنامهنويسان است.» (Vilar, 1963)با این حال اين اولويت و تفوق هنوز نتوانسته است به طور كامل خود را از متن كه مادهي اوليه و ريشهاي تئاتر است، جدا سازد. حكمراني متن:«بايد بر پايههاي دستنخورده و بكر، تئاتر جديدي بنا نهاد و صحنه را از همهي چيزهاي بازدارنده و مزاحم پيراسته كرد و آن را در خدمت خلاقيت نمايشنامهنويس قرار داد تا بازيگر و كارگردان آزادانه تخيل خود را در عرصههايي كه رام و مطيع آنهاست به حركت درآورند.» (Copeau, 1913)اين گفته ژاك كوپو بنيانگذار تئاتر ويو كلمبيه (Vieux Colombier) به مثابه سرمشقكاريِ نسلِ پرآوازهاي از كارگردانان و بازيگران فرانسوي قرار گرفت، كساني چون دولن، ژووِه، والنتين تسيه (Valentine Tessier)، ماري هلن (Marie – Hélène) و ژان داست (Jean Daste)، ژان ويلار و بسياري ديگر. «نخستين هم و غم و اشتغال خاطر ما بايد گرامي داشتن و بذل توجه به آثار كلاسيك و مدرن فرانسوي و خارجي باشد (…) در ارتباط با مجموعههاي نمايشي قديمي كه عادتها و بازيگريهاي قراردادي، كليشه شده و تكراري ـ خصوصاً داعيهي سنتگرايي ـ اغلب آنها را بيجاذبه و فرسوده كرده است، بايد بكوشيم تا به بازخواني مجدد آنها بپردازيم و از حق و آزادي خود براي "نوسازي"شان ـ در اجرا ـ بهرهمند شويم. در اين راستا البته بايد اين نكته را هرگز از خاطر نبريم كه به بهانهي نوسازي حق نداريم كه روح اثر را ناديده بگيريم. مثلاً حق نداريم كه آثار مولير يا راسين را مد روز كنيم؛ ما حق شوخي كردن با اين آثار را نداريم! همهي اصالت و تازگي اجراي اين آثار، به مطالعه و شناخت عميق ما از متن مربوط ميشود (…) نظم و كار همهي خدمتگزاران صحنه، (نور، دكور، لباس، آكسسوار) بر اجرا تأثير ميگذارد و توجه ما به عنوان كارگردان به آنها، نشانگر شخصيتِ كاري و تمركز و دقت نظرِ ما نسبت به حقيقتي است كه در اجرا در احساسات و كنشهاي شخصيتهاي نمايش نمود مييابد. بدين ترتيب اعتبار و تشخص كارِ كارگردان و ميزان خلاقيت و نوآوري او معيّن ميشود. هرچند كه براي خلق اثري جديد يك صحنهي خالي كافي است» (Copeau1913)نظر كوپو بسيار تأثيرگذار بود و باعث شد تا ژميه در كتابي به نام تئاتر (Le Théêtre) كه در سال 1925 نوشت و توسط انتشارات گراسه (Grasset) منتشر كرد به در اختيار قرار گرفتن كامل توجه كارگردان به طرز تلقي و انديشههاي نويسنده بپردازد. ژميه در اين كتاب متذكر شد كه كارگردان «فقط يك هدف دارد»: احترام و اعتناي كامل به متن در اجرا به مثابه يك قانون. ژميه نيز به نوبهي خود خيالپردازيهاي نامناسب و غيرمجاز كارگردانهايي را كه اغلب به منظور جلب تماشاگر به تغيير و تعويض در اثر نويسنده ميپردازند، مورد نكوهش قرار داد. اما وقتي كه ويلار بر اين نكته تأكيد كرد كه «كارگردان آزادي مطلق ندارد» زيرا «اثري كه اجرا ميكند محصول خلاقيت شخص ديگري (نمايشنامهنويس) است» و با وجود آزادي عملي كه در مورد اجرا به (كارگردان) داده شده است نبايد فراموش كند كه «افكار و ايدههاي اجرايي او وامدار انديشههاي نمايشنامهنويس است.» (Vilar, 1963) و يا وقتي كه ژان لويي بارو (J.L.Barrault) با بذل توجه و دقت اعلام كرد كه «بايد توجه داشت اصليترين نيروي محركهاي كه ماشين تئاتر را به حركت در ميآورد نيروي نويسنده/ كارگردان است؛ و اين امر نبايد باعث برتريطلبي يكي بر ديگري شود و همهي امتيازها به او اختصاص داده شود.» (Barrault, 1951)، اهميت و ارزش همكاري و همفكري مشترك اين دو آشكار گرديد و باعث شد تا تئاتر معاصر از تلاش بيهوده براي پراهميتتر قلمداد كردن كار يكي بر ديگري، رهايي يابد؛ زيرا تئاتر (در متن) داراي يك بار ايدئولوژيك و شاعرانه است و شاعران نمايشنامهنويس آن گونه كه در تئاتر زمانه اشيل (Eschyle) و يا شكسپير (Shakespeare) وجود داشتند كمياباند. ژان ويلار در مقاله كوتاهي كه در سال 1946 منتشر كرد به اين مسئله پرداخت و نوشت: «نمايشنامهنويسهاي زيادي داريم اما شاعر درامنويس نداريم. براي ما ]فرانسويها[ پُل كلودل (P.Claudel) تنها نمايشنامهنويس اصيل زبان فرانسه است؛ او تنها نمايشنامهنويسي است كه آثارش از سطح توقع و انتظارات اوليه از يك متن تئاتري (دسيسهچيني (intrigue)، حقيقت شخصيتها، باورپذيري و غيره) فراتر رفته و توانسته است كه امكانات جادويي و افسونكنندهي زبان دراماتيك را (همانگونه كه در آثار اشيل در يونان، شكسپير در انگلستان، راسين در فرانسه و لوركا در اسپانياي جديد ديده ميشود) نمودار سازد. از سوي ديگر گمان ميكنم كه در آثار ژان پل سارتر (J.P.Sartre) و آلبركامو (A.Camus) تئاتر نوين فرانسه كوشش ميكند تا مسائل پايانناپذير شرايط انسان را مطرح كند. هرچند كه اين دو نمايشنامهنويس آگاهانه از بهكارگيري جادوي آواز و زبان شاعرانه پرهيز كردهاند اما با استفاده از روش دقيق، موجز، و گاه معمولي و پيش پا افتاده، تئاتر را به عنوان وسيلهاي عالي در اختيار افكار و انديشههاي فلسفي خود قرار دادهاند. (…) اما در ارتباط با كشف تكنيكهاي جديد در ميزانسن، همه ميدانند كه تئاتر فرانسه از پيشقراولان و علاقهمندان جستوجوي راههاي نوين بوده است؛ و بدون شك آندره آنتوان، بنيانگذار تئاتر آزاد (Théêtre Libre)، ژاك كوپو و كارتلها (ژووه، دُولن، باتي و پيتوئف) نقشي اساسي در اين تحولات داشتهاند. به گمان من دو نحوه يا روش متضاد كه مسئله امروز ماست، همچنان در دهههاي آينده نيز پرسشبرانگيز خواهد بود، پرسشي كه من آن را اينگونه خلاصه ميكنم: كدام يك از اين دو ـ نمايشنامهنويس و كارگردان ـ خالق واقعي يك اثر دراماتيك است؟»(2( تئاتر مواجهه:متن نمايش به مثابه مكاني براي ظهور و نمود تواناييها و تخيلات نويسنده، بازيگران و كارگردان است؛ و ميتوان عملاً آن را به عنوان يك مكان مواجهه در نظر گرفت. اين موضوع توسط مارسل مارشال (M.Maréchal) و در نظريات او نمودي جدي يافت؛ او اينگونه ميپنداشت كه متن را در صورتي ميتوان عنصر اصلي تئاتر قلمداد كرد كه همه چيز اجرا برگرفته از آن باشد. در بعضي از سطوح (…) تئاتر بدون بازيگر وجود ندارد؛ يعني اين كه بازيگر با اجرايش ميتواند به نحو شايان توجهي تأثير و دامنه نقشش را گسترش دهد و به نوبهي خود به نشان دادن و آشكار كردن آن چيزهايي بپردازد كه متن در اختيار او نهاده است. آنچه كه براي يك بازيگر، وقتي كه در حال بازي و مشغول جلوهي خاص بخشيدن به ديالوگهايش است، حقيقي جلوه ميكند براي ساير نقشآفرينان نيز حقيقي مينمايد. یرژي گروتوفسكي (Jerzy Grotowski) در "به سوي تئاتر بيچيز" همين نظر را دارد: «تئاتر محصول مواجههي آفرينشگران است. من به عنوان كارگردان در كشمكش با بازيگر قرار ميگرفتم و خودآشكارسازي (auto – révélation) بازيگر باعث برملا كردن و نشان دادن من به خودم ميشد. اگرچه من و بازيگران در مورد متن به بحث و بررسي ميپردازيم، اما نميتوانيم به طور مشخص و ملموس موفق به بيان آنچه كه در متن وجود دارد بشويم زيرا، عملاً، فقط متنهاي واقعاً ضعيف به ما امكان تفسير و تعبير ]صريح[ ميدهند و كار كردن بر روي متنهاي مهم و قوي تئاتري براي ما به مثابه لغزش و افتادن در حفرهاي بزرگ است. (…)مواجههي من با متن شباهت زيادي به روبهرو شدن من با بازيگر و بازيگر با خود من دارد. براي ما ـ كارگردان و بازيگر ـ متنِ نمايشنامهنويسهاي بزرگ مثل نيشتري است كه باعث تعالي، گشودن روح و شناخت بهتر و عميقتر خود ما از خود و بازشناسي و يافتن آن چيزهايي ميشود كه در درون ما پنهان بوده و مانع روبهرو شدن ما با خود و با ديگران ميگرديده است.» (Grotowski, 1963) تراژديهاي كلاسيك كه ميتوان آنها را درامهاي شعري هم ناميد از همان آغاز داراي قدرت تأثير و عمق معنايي بسيار بودند و به همين دليل، از قرنها پس از خلق آنها، تا به امروز، داراي ظرفيت و قابليت اجرا و تفسير و تعبير تازهاند و همچنان شاهد اجراي مدرن آنها توسط برجستهترين كارگردانان معاصر هستيم. بدين ترتيب، با آن كه اين متن است كه همچنان در مركز توجه كارگردانان قرار دارد و بيش از پيش به مثابه عنصر اساسي و تعيين كننده تئاتري در نظر گرفته ميشود، اما اتفاق نظر كاملي در اين خصوص وجود ندارد. شايد ژروم ساواري (J.Savary) كارگردان معاصر فرانسوي حق داشته باشد كه به عنوان اعتراض ميگويد: «تئاتر معاصر همچنان وابسته و خدمتگزار متن است، حال آن كه در سينما فيلمنامهنويس (Scénariste) جاي واقعي خودش را پيدا كرده است. متن نمايشنامه تا زماني كه چاپ نشود بيارزش قلمداد ميشود. شما پيشنهادي، طرحي براي اجرا دارید، بلافاصله متن آن را از شما ميخواهند. اگر به آنها بگوييد كه متن به خودي خود فقط ادبيات است و تئاتر يعني اجرا، به شما پوزخند ميزنند. با این حال، گفتههاي آرتو را همه در خاطر دارند و مدام تكرار ميكنند، همه جا از تئاتر كامل (Théêtre total) حرف ميزنند، بي آنكه به آن عمل كنند. منظورم اين است كه براي دراماتورژهاي ما تئاتر اگر فاقد متن، فاقد نمايشنامه باشد تئاتري كامل نيست؛ اما نمايشي هم كه محصول "پژوهش" و "بداههسازي" باشد سرانجام به يك متن ميانجامد؛ متني كه ميتوان در آن همهی دستورالعملهاي قراردادي مربوط به دكور، اشياء و لباس را ضميمه كرد.»(3)در واقع چنين به نظر ميرسد كه منظور ساواري اعتراض و عدم پذيرشِ تفكيك متن و اجراست، زيرا اين امر باعث فقدان هماهنگي و تناسب بين متن و اجرا ميشود. فقدان هماهنگي، زيرا دغدغهها و دلمشغوليهاي كارگردان اغلب متوجه اجراست و لزوماً منعكس كنندهي تمام و كمال خواستههاي نمايشنامهنويس نيست. با این حال نمونههاي بسيار موفقي هم از زوج "نويسنده ـ كارگردان" وجود دارد زيرا دريافتهاند كه تقدم زماني خلق نمايشنامه دليل قانعكنندهاي براي خدشهناپذير قلمداد كردن متن نيست. تلفيق و يادآوريهاي متقابل بارو ـ كلودل، ژووه ـ ژيرودو (Giraudoux)، و برشت ـ برشت، باعث تغيير ديالوگها، ژستها و نحوهي اجرا گرديده است؛ اين همكاري مشترك باعث گرديده تا الهام و مهارتهاي نويسنده و كارگردان در هم تنيده شود و در نتيجه يك اثر نمايشي واقعاً مشترك پديد آيد، اثري كه در آن متن و ميزانسن از يكديگر جداييناپذير مينمايند. «به راستي چه كسي جز نمايشنامهنويس و اثرش از وجود بازيگراني با فرهنگ و كارآزموده و كارگرداني خلاق و ژرفانديش بيشترين بهره را ميبرد؟ دوستي و همكاري پرشور و شوق "نويسنده ـ كارگردان" در تئاتر فرانسه، تأثير و نتايج غير قابل انكاري را به وجود آورده است … اين همكاري باعث شده تا در حقيقت نمايشنامهنويس را دو مُوز (musses)(1) ياري كنند؛ يكي قبل از نوشتن، كه تالي (Thalie) منبع و منشاء الهام شاعرانه است و ديگري بعد از نوشتن كه كارگردان است و براي من كسي است كه نام او "ژووه" است. در مقايسه با دورههاي گذشتهي ادبيات نمايشي، همكاري نويسنده و كارگردان ميزان موفقيت و اقبال نمايشنامهنويس و اثرش را دو برابر كرده است.» (Giraudoux, 1941) اين كه در شكلگيري تدريجي نمايشنامههاي آمفيتريون 38 (Amphitryon 38)، جنگ تروا رخ نخواهد داد (La guerre de Troie n’aura pas lieux) و الكتر (Electre) نوشتهي ژيرودُو، سهم مشاوره، پيشنهادها و مشكلپسندي و سختگيريهاي ژووه تا چه حدي بوده است براي ما روشن نيست، اما ميتوان با اطمينان كامل اظهار كرون كه «ژووه به گونهاي با اين آثار ژيرودو كار كرده كه انگاري خود او ژيرودو است».در اين زمينه ميتوانيم به پيوستگي و همكاري سرشار و استثنايي ژان لويي بارو و پُل كلودل نيز اشاره كنيم؛ پس از آن كه بارو دريافت و نقطه نظر خود از تئاتر كامل را براي كلودل تشريح كرد، و علاقهمندي خود براي اجراي آثار او را به وي اعلام نمود، كلودل در نامهاي به او چنين نوشت: «من اين شكل از نمايش را كه به آن "تئاتر كامل" ميگوييد ميپسندم. منشاء و سرچشمهايست كه به من شور و شوق ميدهد. چيزي ناب و ويژه است كه تئاتر را تولدي دوباره ميدهد. حركتي تازه و نوآفرين است كه به تدريج ميتواند شالودهی روش جديدی گردد و تئاتر ما را از چيزهاي زائد و دست و پا گير رهايي بخشد.»(4)اگرچه موفقيتهاي حاصل از اين همكاري غير قابل ترديد است و تصويري ستايشآميز و شوقبرانگيز را ترسيم ميكند، اما نبايد فراموش كنيم كه هنوز بسياري از كارگردانان و نمايشنامهنويسان خود را رقيب يكديگر ميدانند. از سوي ديگر تحولات و پيشرفت تكنيكهاي صحنه در تئاتر باعث تغييرات فراوان و حقيقتاً ضروري در همهی جنبههاي تئاتر معاصر گرديده است. اهميت روزافزون ميزانسن، فارغ از سوءاستفادههاي احتمالي، نشانگر نياز ضروري بازشناسي جوهر تئاتر كه نمايش (Spectacle) است گرديده و عملاً واژهي ديگري را به رابطهي كارگردان ـ نمايشنامهنويس افزوده است و آن تماشاگر (Spectateur) است. و اين كارگردان است كه تضمين كنندهي رابطه بين تماشاگر و نمايشنامهنويس است. نقش عملي كارگردان:برنار دورت (B.Dort) در كتاب تئاتر همگاني (Théêtre Public) كه در سال 1967 منتشر كرده است به روشني به بيان اين مطلب ميپردازد كه چرا نقش كارگردان نقش ثانوي و تابع نيست: «ظهور كارگردان در جريان تئاتر، موجب پيدايش بُعدي جديد در اجرا گردیده است؛ زيرا بين اثر و تماشاگر، بين متن "ثابت" و تماشاگرانِ متغيری كه تابع شرايط تاريخي و اجتماعيِ معيني هستند، چهرهاي ميانجي به نام كارگردان قرار گرفته است.» (
ده فرمان برای نویسندگان استيفن ويزينسكی ترجمهیِ مينو مشيري 1 - از ميگساری، سيگار و مواد مخدر پرهيز كن : برایِ نوشتن به عقلِ سليم نياز داريد. 2 - از تجملگرایی اجتناب كن : برایِ نويسنده شدن، احتياج به استعداد و زمان است. زمان برایِ مشاهده، مطالعه و انديشيدن. پس برایِ به دست آوردنِ چيزهایِ زايد يك ساعت را هم نبايد در تلاشِ پول در آوردن از دست داد. اگر اين اقبال را نداشتهايد كه ثروتمند به دنيا بیآييد، بهتر است كه خود را آمادهیِ يك زندهگیِ ساده و بیزرق و برق كنيد. البته بالزاك تا حدودی الهام از گرايشاش میگرفت؛ در قرض بالا آوردن و حيف و ميلِ ثروتاش. اما آنهایی كه به ولخرجیِ خود گرايش دارند، اكثرا ناكام میمانند. در بيستوچهار سالهگی پس از شكستِ شورشِ بوداپست در سالِ ۱۹۵۶، با فقط پنجاه واژه دانشِ زبانِ انگليسي خود را در كانادا يافتم. وقتی كه درك كردم كه منبعد نويسندهیی بیبهره از زبانی برایِ نوشتن شدهام، با آسانسور به بالاترين طبقهیِ ساختمانی بزرگ در خيابانِ منچستر در شهرِ مونترال رفتم. میخواستم از آن بالا خوداَم را در خلا پرتاب كنم. وقتی از بالایِ بام پايين را نگريستم، از تصورِ مردن بيش از حد ترسيدم، اما ترسِ بيشتری از شكستنِ ستونِ فقراتام و سپری كردنِ مابقیِ عمر رویِ صندلیِ چرخدار گريبانام را گرفت. تصميم گرفتم به زبانِ انگليسي بنويسم. كاشف به عمل آمد كه آموختنِ نوشتن به زبانی ديگر به مراتب آسانتر از خودِ نوشتن است. در نتيجه شش سالِ آزگار را در مرزِ فقر سپری كردم، تا توانستم سرانجام كتابِ “در تحسينِ زنانِ جاافتاده” را بنويسم. اگر هوش و حواسام را به البسه و اتومبيل داده بودم بیترديد از عهدهیِ اين كار بر نمیآمدم، يعني اگر تنها انتخابِ ديگراَم بامِ آن آسمانخراشِ كذايي نبود. از نويسندهگانِ مهاجری كه میشناختم، تعدادی به دنبالِ كارهایِ كوچكی چون فروشندهگی يا پيشخدمتی رفتند تا به گفتهیِ خوداِشان نخست دارایِ يك پايهیِ اقتصادی شوند و سپس با نويسندهگی امرارِ معاش كنند. يكی از آنها هماكنون صاحبِ رستورانهایِ زنجيرهیی است و ثروتمندتر از آنچه من هرگز خواباش را ببينم. اما نه او و نه سايرين ديگر هرگز دست به قلم نبردند. اين شما هستيد كه بايد تصميم بگيريد، كدام برایِتان اهميتِِ بيشتری دارد؛ زندهگیِ خوب و مرفه يا خوب نوشتن. خود را اسيرِ جاهطلبیهایِ متضاد نكنيد. 3 - خيالپردازی كن و بنويس. خيالپردازی كن و از نو بنويس : هرگز به كسی اجازه ندهيد، كه به شما بگويد؛ چشم دوختن در خلا اتلافِ وقت است. تنها راهِ متصورشدنِ جهانِ تخيلی همين است. من هيچگاه مقابلِ صفحهیِ كاغذِ سفيدی ننشستهام تا چيزی اختراع كنم. شخصيتهایِ كتابهایام، زندهگی و جدالِ آنها حاصلِ تخيلاتِ من هستند، وقتي صحنهیی در ذهنام شكل گرفت و متصور شدم، شخصيتها چه احساسي دارند و چه میگويند و چه میكنند، قلم و كاغذ بر میدارم و میكوشم گزارشی از آنچه را در مغزاَم ديدهام رویِ كاغذ بیآورم. پس از نوشتنِ گزارش و ماشين كردناش، آن را از نو میخوانم و میبينم نوشتهام بيشتر يا مبهم است يا نادرست است يا ثقيل يا باورنكردنی است. به اين ترتيب چركنويسِ ماشين شده به نوعی منتقدِ تصوراتام میشود و من مجددا به سراغِ خيال پردازیهایام میروم تا بتوانم متن را اصلاح كنم و بهبود بخشم. اين طرزِ كار به من تفهيم كرد كه پس از فراگرفتنِ انگليسي مسالهیِ اساسی من تسلط بر يك زبان نبوده، بلكه مثلِ هميشه نظم و نظامبخشيدن به افكارِ ذهنام است. 4 - خودپسند مباش : اكثر كتابهاي بد را نويسندهگاني مينويسند كه ميكوشند خود را توجيه كنند. اگر نويسندهيي متفرعن، الكلي نيز باشد، دوستداشتنيترين شخصيتي را كه در كتاباش خلق ميكند يك الكليك است. اين قبيل كارها براي خواننده بسيار ملالآور است. اگر ميپنداريد كه شما انساني عاقل، منطقي، سخاوتمند، موهبتي براي جنس مخالف و يا قرباني موقعيتها هستيد، پس آن آشنايي كامل را باخود نداريد كه بتوانيد نويسنده شويد. ۲۷ ساله بودم كه از جديگرفتن خود دست برداشتم و از همان زمان به خودم چون يك مادهي اوليه مينگرم. استفادهام از خود استفادهيي است كه هنرپيشه از پيشهاش ميكند؛ تمام شخصيتهاي كتابهايام از زن و مرد و نيك و بد، از درون خودم بهعلاوهیِ مشاهداتام سرچشمه ميگيرند. 5 - فروتن مباش : فروتني بهانهیی است براي بيقيدي، كاهلي و خودپرستي. جاهطلبيهاي كوچك به تلاشهاي اندك نياز دارد. من هرگز نويسندهي خوبي را نشناختهام كه نخواهد نويسندهي بزرگي شود. 6 - همواره فكراَت را رویِ نويسندهگانِ بزرگ متمركز كن : بالزاك در “آرزویِ بر باد رفته” می نويسد: “يك نابغه آثاراَش را با اشكهایاش آبياریمیكند.” طرد شدن، شكست، تمسخر، بدبختي و مبارزهیِ بیامان با محدودههایِ شخصی، رويدادهایِ اصلیِ زندهگیِ هنرمندانِ بزرگ است و اگر مايليد شريكِ اقبالِ آنها شويد، بايد به تقليدشان، پوست كلفت هم بشويد. برایام خيلی اتفاق افتاده كه با مرورِ جلدِ اولِ زندهگینامهیِ گراهام گرين؛ “نوعی زندهگی” كه از كشمكشهایِ ابتداییِ كارِ نويسندهگیاش تعريف میكند، به زندهگی از نو اميدوار شوم. اين توفيق را داشتم كه در خانهیِ كوچكِ دو اتاقهاش در آنتيب (يك وجب جا برایِ اين مردِ بزرگ) از او ديدار كنم. تنها تجملِ خانهاش سوايِ كتابهایاش، هوایِ لطيف و منظرهیِ دريا بود. به نظر میرسيد كه نيازاش به لوازم اندك است و ترديدي ندارم اين وارستهگی با آزادیِ درونیِ آثارش ربطِ مستقيم دارد. با اينكه ادعا میكرد نوشتههایاش از رویِ تفنن و برایِ پول درآوردن است. او نويسندهیی است تحتِ نفوذِ وسوسههایاش و بیاعتنا به سبك و سياق و ايديولوژیهایِ رايجِ روز، و اين آزادهگی به خوانندهگاناش هم منتقل میشود. گراهام گرين شما را از بارِ سازشهایی كه به ناچار به آنها تن دادهايد و بر دوش میكشيد، رهایی میبخشد؛ دستكم تا زمانی كه نوشتههایاش را مطالعه میكنيد. چنين پيكاری بزرگ فقط توسطِ نويسندهیی با زندهگانیِ بسيار ساده امكانپذير است. 7 - روزی را بدونِ مطالعهیِ چند صفحه از آثارِ بزرگان سپری نكن : در نوجوانی میخواستم رهبرِ اركستر شوم و تعليماتی نيز در اين زمينه ديدم. عادتِ پايداری از اين دانشِ موسيقی برایام به جا مانده است كه تصور میكنم اين عادت برایِ نويسندهگان به همان اندازه ضروری است؛ مطالعهیِ روزانه و مستمرِ شاهكارها. اكثرِ موسيقیدانانِ حرفهیی در هر سطح، صدها قطعه موسيقی را از حفظ دارند. اكثرِ نويسندهگان اما از ادبياتِ كلاسيك خاطراتی گنگ در ذهن باقی دارند. (اين يكی از دلايلي است كه موسيقيدانِ موجه از نويسندهیِ موجه بيشتر است) اگر يك نوازندهیِ ويولون دارایِ همان تكنيكی باشد كه اكثرِ نويسندهگانی كه آثارشان را چاپ میكنند، هرگز نمیتواند در اركستری استخدام شود. حقيقت اين است كه فقط با مطالعهیِ دقيقِ آثارِ ادبیِ بدونِنقص و توجه به اسلوبِ ويژهیی كه استادانِ بزرگ برایِ جملهبندی، تاكيد، نگاه، انتخابِ كلمات، داستانپردازی، تخيل، كلمات، پاراگرافها و فصلهایِ يك كتاب انتخاب كردهاند، میتوان آنچه را بايد در بارهیِ تكنيك ياد گرفت به دست آوريد. اما توجه كنيد كه آنچه تا كنون به كار گرفته شده، نمیتواند نوآفرينی را به شما بیآموزد، اما در عوض با دركِ فنآوریهایِ استادان، اقبالِ بيشتری برایِ پروراندنِ تكنيكِ شخصیتان خواهيد داشت. به گفتهیِ شطرنجبازان، شطرنجبازِ بزرگی تاكنون نبوده است كه بازیهایِ قهرمانانِ پيش از خودش را مطالعه نكرده و از حفظ نداشته باشد. هرگاه وسوسه شديد روده درازی كنيد، داستانهایِ كوتاهِ هاينريش فون كلايست را مطالعه كنيد كه در تاريخِ ادبياتِ غرب به نسبتِ نويسندهگانِ ديگر با كمترين كلمات بيشترين حرفها را میزند. من همواره نوشتههایِ او را میخوانم، همراه با نوشتههایِسويفت، استرن، مارك تواين و شكسپير. دستكم سالی يكبار اقلا آثارِ پوشكين، گوگول، تولستوی، داستايوفسكی، ستاندال، بالزاك و ديگران را مطالعه میكنم. به عقيدهیِ من كلايست و رماننويسانِ بزرگِ فرانسوی و روسی استادانِ نثر هستند. نوابغي كه توانِ رقابت با آنان نيست و نظيرشان را فقط در موسيقیِ باخ تا بتهوون میتوان يافت. من میكوشم هر روز چيزی از آنها بیآموزم. اين تكنيكِ من است. 8 - از پرستشِ لندن و پاريس و نيويورك اجتناب كن : اغلب به اشخاصی بر میخورم كه رويایِ نويسنده شدن را در سر میپرورانند و ساكنِ شهرستانهایِ دورافتادهیی هستند. اين افراد بر اين باوراَند كه آنهایی كه در پايتختهایِ بزرگ اسكان دارند، به اطلاعاتِ ويژه و بيهمتایِ هنری دسترسی دارند كه خوداِشان ندارند. در نتيجه نقدِ كتابهایِ روز را میخوانند، برنامههایِ هنریِ تلهویزيون را میبينند تا در جريانِ امورِ فرهنگیِ روز قرار گيرند و بدانند هنرِ راستين چيست و چه عواملی لازم است دغدغهیِ خاطرِ انديشمندان باشد. يك شهرستانی معمولا فردی باهوش و با استعداد است، اما اغلب دنبالهرویِ عقيدهیِ اولين روزنامهنگار يا يك دانشگاهیِ خوشبيان دربارهیِ برترين سبكِ ادبی میشود و بدينسان با درآوردنِ ادایِ ابلهانی كه فقط بلداَند تظاهر كنند، به قريحهی شخصیاش خيانت میكند. حتا اگر در آخرِ دنيا هم زندهگی میكنيد، دليلی ندارد خود را خارج از محدوده به حساب بیآوريد. اگر دارایِ كتابخانهیی از كتابهایِ جيبیِ نويسندهگانِ بزرگ هستيد و اگر اين كتابها را مرتب مطالعه میكنيد، دسترسیِ شما به رمز و رازهایِ ادبی به مراتب افزونتر از افرادِ خودنمایی است كه در شهرهایِ بزرگ از ادبيات و هنر دم میزنند. با يك منتقدِ نيويوركی آشنا هستم كه هرگز اثری از تولستوی نخوانده و به اين كارش افتخار هم میكند. 9 - به خاطرِ لذتِ شخصیات بنويس : هرگز هيچ نويسندهیی موردِ عنايتِ خوانندهگاناش قرار نگرفته مگر اينكه خوانندهگاناش كم و بيش در سطحِ هوشمندیِ خودِ او باشند، برداشتی كم و بيش مشترك از زندهگی، مرگ، عشق، خيانت، سياست و پول داشته باشند. اينها را میگويم تا بدانيد هيچ لزومی ندارد كه خوداِتان را مجبور كنيد به چيزی دل دهيد كه برایاتان ملالآور است. در جوانی خيلی سعي كردم در نوشتههایام در بارهیِ البسه يا ميز يا اسباب و اثاث قلمفرسایی كنم. كوچكترين علاقهیی به البسه و اثاثيه نداشتم، اما چون بالزاك علاقهیی مفرط به اين چيزها نشان میداد و اين علاقه را با قدرتِ تمام به من انتقال میداد، میپنداشتم برایِ اينكه نويسندهیِ خوبی شوم، لازم است هنرِ نگارشِ پاراگرافهایِ شورانگيز دربارهیِ ميز و صندلی و گنجه را فرا بگيرم. شكستی كه به دنبالِ آن برایام به وجود آمد، به همراهِ زحمتهایِ طاقتفرسایی كه برایِ اين كار كشيده بودم مرا كاملا از شور و شوقِ اين موضوع نجات داد. حالا ديگر فقط دربارهیِ مطالبی مینويسم كه برایام جالباند. دنبالِ مطلب نمیگردم. سوژهیِ من همانی است كه نمیتوانم دربارهیِ آن فكر نكنم. ستاندال گفته است كه ادبيات هنرِ كنارگذاشتن است. من هم هرچه را كه به نظراَم مهم نمیآيند، كنار میگذارم. در شرحِ شخصيتها فقط اعمال، حرفها، افكار و احساساتاشان برایام مهم است؛ هر آنچه در ديگران و در خوداَم برایام جالب، حيرتآور، زننده، خندهآور و تحسين برانگيز بودهاند. بدونِ شك آسان نيست كه فقط به آنچه برایمان جالب است، اكتفا كنيم. همه دوست داريم به عنوانِ فردی كه نسبت به همهچيز توجه نشان میدهد شناخته شويم. آيا كسی ميانِ ما هست كه شبی را در جمعي گذرانده باشد و وانمود نكرده باشد كه فلان مطلب برایاش بسيار جالبِ توجه است؟ اما وقتِ نوشتن، شما بايد در برابرِ اين وسوسه ايستادهگی كنيد و هنگامی كه نوشتارتان را مجددا خوانديد، از خود سوآل كنيد؛ آيا اين مطلب حقيقتا برایام جالب است؟ 10 - به سهولت راضی نشو : اكثرِ كتابهایِجديدی كه میخوانم به نظرم نيمه تمام میآيند. نويسنده به وضوح از شعفِ اينكه چيزی كه نوشته كم و بيش قابلِ چاپ بوده، سراغِ مطلبِ ديگری رفته است. نويسندهگی زمانی برایِ من شورانگيز میشود كه به فصلی كه يكی دو ماه پيش نوشتهام رجوع كنم. در اين موقع بيشتر مانندِ خواننده تا نويسنده به آن مینگرم و هرچند بار هم در ابتدا اين فصل را از نو نوشته باشم، هميشه به جملاتی بر میخورم كه شفاف نيستند، يا صفاتی پيدا میكنم كه دقيق نيستند و يا تكراریاند. گاهي صحنههایِ كاملی پيدا میكنم كه گرچه حقيقی و باور كردنیاند اما كمكی به فهمِ بيشتر از شخصيتها يا داستان نمیكنند و در نتيجه لازم است، حذف شوند. در اين مقطع است كه آن فصل را آنقدر نشخوار میكنم تا از حفظ شوم. سپس واژه به واژه برایِ هر گوشِ شنوایی از بر میخوانم؛ اگر نتوانستم قسمتی از فصل را به ياد بیآورم معمولا متوجه میشوم كه آن فصل میلنگد. حافظه منتقدِ خوبی است.
اصول و مبانی نمایشنامه نویسی۲ عبدالحی شماسی بخش اول: ایده برای یافتن یک ایده مناسب، به شش طریق میتوان عمل کرد: ۱- میتوانید از زندگی خودتان ایده بگیرید به طور حتم هر کدام از شما در زندگی با مسائلی روبرو شدهاید. این مسائل ممکن است در ظاهر، یک اتفاق ساده به نظر آید ولی اگر به عقب برگردید و آن حوادث و مشکلات را بررسی کنید متوجه میشوید که میتوان از میان آنها یک متن نمایشی خوب تهیه کرد. تجربیات شما در زندگی میتواند الگوی مناسبی برای نوشتن نمایشنامه باشد به نوعی میتوان گفت تئاتر صحنۀ نشان دادن آزمایش انسانها در شرایط سخت و استثنایی است.شما به عنوان نویسنده باید در همۀ حوادث دقت کنید چرا که در پشت بسیاری از حوادث زود گذر، مسائلی وجود دارد که میتواند طرح یک داستان را برای شما فراهم نماید. فقط کافی است که از کنار هیچ حادثهای در زندگی ساده نگذرید. یک نویسنده میتواند از زندگی انسانها ایدههای مناسبی بگیرد به شرطی که به همه چیز اهمیت دهد و خود را در هر حادثهای سهیم بداند. ۲_تجدید نظر در گفتار و اعمال فرض گیریم که شما میخواهید یکی از حوادثی را که در زندگیتان اتفاق افتاده را به صورت نمایشنامه در آورید اما متوجه میشوید که آن اعمال و گفتار واقعی، مناسب موضوع نمایشی شما نیستند در این صورت میتوانید در آنها تجدید نظر کنید و از خود بپرسید« اگر به جای فلان حرکت یا گفته، این عمل یا گفتار قرار گیرد چه پیش میآید؟ با یک حادثه به دو صورت میتوان برخورد کرد اول: آنچه را که هست و اتفاق میافتد، میبینید و سپس عین آن واقعه را بازگو میکنید. دوم: شما واقعه را میبینید اما میگویید بهتر بود به صورت دیگری اتفاق میافتاد. این« بهتر بود »ها از اعتقادات و آرزوهای ما سر چشمه میگیرد. بنابراین اگر واقعهای همانطور که اتفاق افتاده است باز گو کنیم تنها یک وجه کار را در نظر گرفتهایم. قسمت اعظم کار یک هنرمند این است که دیدگاه خود را نسبت به مسائل با اعتقادات و آرزوهایش بیامیزد. دیگر اینکه هر حادثهای را از طریق احتمالات مختلف بررسی کنید تا بهترین ومناسبترین شکل آن را بیابید.
یکی از منابع مهم که میتوان برای نوشتن نمایشنامه از آن ایده گرفت شرح حال و زندگی بزرگان تاریخ است. این کار باید با احتیاط و مطالعۀ دقیق انجام بگیرد. شما در نوشتن یک نمایشنامه که شخصیتهای آن زادۀ فکر خودتان است، آزاد هستید و میتوانید هر خصوصیتی را که مورد نظرتان است به او بدهید اما در مورد شخصیت تاریخی به رعایت آنچه در تاریخ ثبت شده مقید هستید.البته این سخن بدان معنا نیست که مانند یک مورخ، موضع بی طرفی داشته باشید چرا که شما مانند دوربین عکاسی نیستید. برای دوری از این حالت میتوانید فکر و عقیدۀ خودتان را هم در کار دخالت دهید بدین طریق که با شناخت کامل زندگی آن شخصیت، پی به هویت و چگونگی ماجراهای زندگی او ببرید، بعد از تحلیل آن، نتیجهگیری کنید در واقع با این نتیجهگیری موضع خود را مشخص کردهاید.
موضوع بعد از دستیابی به ایده، به یک موضوع نیاز داریم. آیا هر موضوعی برای نوشتن نمایشنامه مناسب است؟ در یک موضوع چه ویژگیهایی باید وجود داشته باشد؟ آیا برای نوشتن نمایشنامه، داشتن یک موضوع مشخص الزامی است؟ به طور کلی « موضوع » چیست و چه تفاوتی با ایده دارد؟ قبل از هر چیز از خود بپرسید آیا برای نوشتن یک نمایشنامه احتیاج به موضوع مشخص داریم؟ جواب ساده است « بله » مگر میشود معماری آجرها را روی هم بگذارد و نداند که چه عمارتی میخواهد بسازد؟ نمایشنامه نویس هم حرفی دارد که میخواهد بیان کند.میتوان گفت « موضوع » جان کلام و عصاره حرفی است که نویسنده در طول نمایشنامه خود به اثبات آن میپردازد. موضوع در واقع فکر وعقیدۀّ نویسنده است نسبت به شخص یا اشخاصی که مثلاً خودخواه، حسود، جاه طلب و … هستند که در انتها باید منتظر عواقب آن باشد. در هرموضوعی باید شخصیتها، ماجرا و نتیجۀ آن مشخص باشد. یک نمایشنامۀ خوب یک موضوع مشخص دارد.حوادث به شما ایده میدهند و شما باید ببینید چگونه میتوانید این ایده را در ذهن خود پرورش دهید و به موضوعی برسید که قابلیت نمایشی را دارا باشد. دیدن حادثه و شنیدن وضعیت جسمی، اجتماعی، خانوادگی و … تنها اطلاعات شما را نسبت به شخص مورد نظر تکمیل میکند، اما اینکه چگونه این شخص را روی صحنه نشان دهید و چه نتیجهای بگیرید بستگی به قوۀ تخیل و تفکر شما دارد. ممکن است صد نفر این ماجرا را ببینند و هر کدام موضوعی را برای نمایشنامه خود پیدا کنند که هیچ کدام شبیه هم نباشند. این مسئله طبیعی است زیرا خاصیت هنر این است فقط باید در نظر داشته باشید « شخصیتها » ، « ماجرا » و « نتیجه » که حاصل فکر و اعتقادتان در موضوع است، مشخص و منطقی باشد.« شهامت » یکی از مهمترین خصوصیات یک نویسنده است. داشتن اطلاعات کافی در زمینۀ موضوعی که انتخاب میکنید و همچنین مشخص بودن موضوع، باعث ایجاد «شهامت» در شما میشود. ماجرا در موضوع: ماجرا، حوادثی است که به شکل درگیری و ستیزه بین دو جناح متضاد اتفاق میافتد. این کشمکش باید سرانجامی داشته باشد و منجر به پیروزی یکی از طرفین شود. در این حالت است که ماجرای نمایشنامه شما از نظر بیننده صورت منطقی و درستی پیدا میکند. در غیر این صورت، همۀ تلاشهای شخصیتهای نمایشنامه به نظر بیهوده میرسد. پس نویسنده باید از شخصیتهای نمایشنامه خود، شناخت کامل و دقیقی داشته باشد تا بتواند هم با موفقیت به معرفی آنها بپردازد و هم ماجرای نمایش را به صورت منطقی و جذابی ارائه دهد. اگر « شجاعت در میدان نبرد موجب سربلندی و افتخار است» موضوع نمایشنامۀ شما باشد، شجاعت را در شخص اول بازی میبینید که باعث بوجود آمدن «ماجرا» میشود، و سربلندی و افتخار « نتیجۀ » نمایشنامه است.« موضوع » عبارتست جهتگیری و قضاوت شما نسبت به یک رویداد، هیچ وقت نمیتوانید از مسألهای نتیجه بگیرید مگر اینکه پیرامون آن تحقیق و فکر کرده باشید.مرحلۀ یافتن موضوع، مرحلۀ تفکر و تحقیق یک نویسنده است. چرا که میخواهد در مورد یک مسئله اجتماعی، سیاسی، فلسفی و یا … نظر بدهد و سپس قضاوت کند. اینکه چگونه نظریۀ خود را در قالب نمایشنامه بیان کند، خود بخش جداگانهای است که به ذوق، استعداد و توانایی نویسنده و به کارگیری تکنیک نمایشنامه نویسی او مربوط میشود.یک نمایشنامه نویس با دیدن و شنیدن یک حادثه یا رویداد، آنقدر در حول و حوش آن تحقیق میکند تا سرانجام به موضوع بکر و جدیدی دست یابد. به دنبال یافتن حوادث و وقایع عجیب وغریب نباشید بلکه سعی کنید حرف تازهای را با بیانی تازه بگویید. به عبارت دیگر با دیدن یا شنیدن یک واقعه در پی کشف موضوع تازهای باشید. موضوع در واقع یک برداشت شخصی است که مقدمۀ نوشتن نمایشنامه به حساب میآید همچنین باید در نظر داشت که تنها بیان یک خصیصۀ بشری را نمیتوان موضوع دانست زیرا نه ماجرایی دارد و نه شخصیت و نه نتیجه، به این ترتیب فکر و اعتقاد نویسنده هم نمیتواند در آن مطرح شده باشد. شجاعت، ترس، جوانمردی، بدبینی، جاه طلبی، … همه نیروهای محرکی هستند که هر کدام میتواند زمینهای برای موضوع نمایشنامه باشد. برای ایجاد موضوع شما باید در برخورد با این خصیصهها جهتگیری نشان دهید چرا که اگر در یک اثر هنری، اعتقاد و جهتگیری هنرمند دیده نشود، کار بی روح خواهد بود. در ضمن هر موضوعی را میتوان با شکلهای مختلف ( کمدی، تراژدی، … ) در جهت ایجاد احساسات مختلف در تماشاگر به صورت نمایشنامه درآورد.نمونهای کلاسیک از یک موضوع: تراژدی مکبث متکی بر درونمایۀ جاه طلبی است و موضوع آن را میتوان در این جمله خلاصه کرد: « جاه طلبی توأم با شقاوت شخص را به تباهی میکشاند و دودمانش را بر باد میدهد».
تعمیق موضوع: تعمیق موضوع به معنای عمق دادن است. بدین معنا که شما قضایا را سطحی نگاه نکنید. از حوادث تنها به عنوان یک رویداد بهره نگیرید. به این فکر باشید که در پس هر پرده، میتواند رازها نهفته باشد. نمایشنامههایی که تنها به بازگویی حوادث میپردازند و پیامی نو ندارند، بدون شک بعد از گذشت زمان کوتاهی از بین میروند.انسان هر عملی که انجام میدهد مبتنی بر انگیزهای خاص است. انگیزهها در همه یکسان نیست. بنابراین شناخت انگیزههای بشری و به نمایش درآوردن آنها، گامی است که به نوشتۀ شما عمق بیشتری میبخشد. تعمیق به تعبیری دیگر به معنای شناخت همه جانبه درون انسانهاست. با بسط یک موضوع میتوانید احساسات تماشاگر را برانگیزید، ولی کافی نیست، باید با عمق دادن به موضوع، تماشاگر را وادار به تفکر کنید. در مجموع وقتی به موضوعی میرسید و میخواهید دربارۀ آن نمایشنامهای بنویسید، ابتدا به شخصیتهای آن فکر کنید و تا میتوانید دربارۀ وضعیت اجتماعی، خانوادگی، روحی، جسمی و … او تحقیق کنید پس ببینید نیاز شخصیت نمایشنامه شما چیست؟ بر این اساس میتوانید دربارۀ ماجرای نمایشنامه فکر کنید. فراموش نکنید که در نمایشنامه حتماً باید دو طرف متخاصم وجود داشته باشد تا در مقابل هم بایستند و برسر یک مقصود مشترک با هم درگیر شوند با کشمکش دو نیروی متضاد میتوان نمایشنامه نوشت. شخصیتها باید نیاز مشخصی داشته باشند که به درگیری با یکدیگر بپردازند. ويژگيهاي يك قصه خوب كدامند؟ خدا محوري: يك قصه خوب قبل از هر چيز بايد خدا محور باشد. يعني در همه جاي آن خدا حضور داشته باشد. معني اين حرف آن نيست كه جا و بيجا، با مناسبت يا بي مناسبت نام خدا يا آيا ت قرآن را بياوريم ، بلكه بدان معنا ست كه نشان دهيم قصه از يك تفكر توحيدي سرچشمه گرفته و جوشيده است. علاوه بر اينكه به غير از نشان دادن ارزشهاي عالي انساني به خواننده برسانيم كه محور عالم وجود خداست و سرچشمه همه خيرها و فيوضات اوست و انسانها در اين ميان وسيله اي بيش نيستند و هر چه نيكي و خوبي هم كه از قهرمانان و شخصيتهاي بزرگ داستان سر مي زند همه از طرف خدا بوده و آنها تنها واسطه اي بوده اند كه خدا اين توفيق را به آنان داده در خدمت همنوعان خود باشند. عبرت انگيزي:خداوند يكي از ويژگيهاي عمده قصه هاي قرآني را «عبرت انگيزي» ذكر كرده است. كشش ، جذابيت وگيرايي: قصه اي كه جذاب و گيرا نباشد و نتواند تا آخرين لحظات خواننده را همراه خود بكشد ولو با بهترين پيام و محتوي، قصه موفقي نخواهد بود، قصه خوب قصه اي است كه اين هر دو يعني محتوا و پيام و كشش و گيرايي را با هم داشته باشد؛ و نمي توان به صرف داشتن يك محتواي خوب، جذابيت و گيرايي را ناديده گرفت. طبيعي و منطقي و قابل قبول بودن روال داستان: قصه بايد طوري نوشته شود كه خواننده بتواند ماجراهاي آن را باور كند. يعني اصل علت و معلول به دقت در قصه رعايت شود به طوري كه هر ماجرا نتيجه طبيعي ماجراهاي قبلي و مؤثر در ماجراهاي بعدي باشد، و طوري زمينه لازم براي وقوع ماجراها فراهم شود كه خواننده در محتمل بودن آن شك نكند. گزيده گويي: حاشيه روي زياد از حد، خارج شدن از موضوع اصلي قصه، وپرداختن به مسائل فرعي كه چندان نقشي در پيشبرد قصه ندارد، باعث كسل شدن خواننده و خارج شدن رشته كلام از دست او مي شود. نثر يا زبان قصه: نثر يا زبان قصه بايستي متناسب با موضوع قصه و نيز گروه و قشري باشد كه براي او مي نويسيم. عفت قلم: نويسنده مجاز نيست تحت اين عنوان كه «حرفي كه از دهان شخصيتهاي داستان بيرون مي آيد متناسب با تيپ و خصوصيات اجتماعي آنان باشد يا؛ بيان اين حرفهاي غير اخلاقي ، داستان را طبيعي و ملموس تر جلوه خواهد داد.»سخنان زشت و موهن را حتي از زبان آنان ، در نوشته اش بياورد. در صورت لزوم بايستي غير مستقيم و در لفافه به بيان اين موضوع پرداخت. تقوي در نوشتن: نويسنده مجاز نيست محور داستانش را روي سوژه هاي صرفا جنسي و شهواني قرار دهد، و در قصه هاي معمولي نيز مجاز نيست به بهانه طبيعي و ملموس تر جلوه دادن قصه، به ذكر صحنه هاي جنسي يا توصيف اندام و ريزه كاري هاي صورت زنان بپردازد. و در هر حال بايد توجه داشته باشد كه قصه هاي او را ممكن است افراد گوناگون با افكار و روحيات مختلف و در سنين مختلف بخوانند و اگر خداي ناكرده قصه او باعث بيدار شدن غرايز جنسي خفته اي حتي در يك نفر، يا تشديد آن در فرد ديگري بشود، عواقب ناشي از آن مستقيما متوجه نويسنده قصه خواهد بود و او در پيشگاه خدا و خلق خدا بايد پاسخگو باشد. برخورد ريشه اي با مسائل: قصه خوب تنها به بيان سطحي درد ها نمي پردازد بلكه ريشه اي با مسائل برخورد مي كند و عمق آنها را نشان مي دهد. به عبارت ديگر علتها را هدف قرار مي دهد، نه معلولها را! او از معلولها به علتها مي رسد، نه آنكه در معلولها در جا بزند و احيانا آنها را به عنوان علت نيز معرفي بكند. البته اين كار بايد بسيار ظريف و هنرمندانه صورت بگيرد. همچنين وظيفه قصه نويسي تنها بيان دردها نيست بلكه بايد چاره درد را كه همان پياده شدن صحيح احكام اصيل اسلامي در سراسر جهان است را نيز بيان كند. در غايت بيش از آنكه محرك احساس باشد، راهگشا و راهنما و مرشد باشد. يكدست بودن نوشته:به اين معني كه يك نوع هماهنگي و ارتباط دقيق بين تمام اجزاء قصه (مقدمه ، ماجراها ، شخصيتها ، محيط ، پايان و گره گشايي و...) وجود داشته باشد، و نوشته در طول كار ، دچار نوسانهاي نابجا نشود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:55 توسط یدالله کریمی نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 دی 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبیات نمایشی |
|
RSS
|
http://ljava.persiangig.com/audio/midi/bandari.mid